چهارشنبه هشتم مرداد 1393
بازگشت به خاطرات

داشــتم مطالب قدیمی وبلاگ رو نگاه نگاه میکردم بلکه از خاطراتم لذت ببرم
امـآ میدونین چی شد؟؟

حالم از خودم بهم خورد :)))))))))
چقدر بیکار بودم....چقدر لوس و ننر بودم :))))

زندگیم شده بود چت چت چت
آدمای نتــی. پی ام هاشون... اصطلاحات چتی.... :)

حقیقت اینه پدر مادر ها بعضی اوقات به اسم دلسوزی بزگترین جنایت ها رو در حق بچه هاشون میکنن
اون روزا شدید تحت کنترل و نگرانی های پدر و مادر بودم !
تفریحم فقط همین ماس ماسک بود :)
اما خدا رو شکر میکنم که الان برای خودم خانومی شدمم
سر کارم رو میرم ..زندگیم هدف داره و کلا از دنیای نتی دور موندم
البته بماند که اون یکی ماس ماسک ( گوشی) همش ور دلمه  :D

همــین...

امیدوارم شما ها مثل من با مرور خاطرات گذشته احساس بد بهتون دست نده



ادامه‌‌ی مطلب
+ نــوشـتــه شــده در 23:53 تـــوســط ملوس خانوم.



سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392
آغـار مرحله ی جـدیدی از زندگیم :)
حیف نیست؟؟

حــیف نیست این صفحه ها خـالی بمونه ؟؟؟

+ چرا هست !!

اینـآ جمله هایی هســت که همـیشه بـا خودم تکــرار میکــُنم....مـیدونم مـلوسی رو دارم امـآ واقـعا وقــت نمیشد بنویسم ....ایــنقد تـایمم رو پــُر کردم ..بــدی که نیست از خـوبی هام حـساب میشه .. چـون الان 1 روز خـونه بمونم دیــوونه میشم  :دی پــاچه میگــیرم  :">

همـه اینـا رو گــُفتم امـا حـالا ....

بـآید بدنــین که اولــین کـار تمام وقــتمم شروع کردم :)

بـآ سمت کـارشناس IT  و در یکـی از شعب شرکت نفـت در تهران :)

تـایم کـاریمم از 8- 5 میباشد ..مسیر کـارمم طولانیه یعنی رفـت رو که آویزوون پــدر گـرام میشم امآ بـرگشت چـون حوصله خطوط متـرو و تـرافیک جمـعیتی رو ندارم تــرافیک شهر رو تـرجیح میدم  و خـوب به طــبع بعد از 2 سـاعت میرسم...

خــوب نمیدنم چـقد تو این کـار موفق بـاشم..اصلا تـو این شرکت موندنی هستم یـا نه ؟
امـآ استارت جـدید و خوبیه

3 مـاه اول سرنوشتمو تو این شرکت تعیین میکــُنه یـآ مـیرم بـالا و میمونم

یـا هم یه سری تجربه کسب میکنم و سعی میکنم تو محل کـار بعدیم بهـتـر بـاشم...

فقط یکــم بـرام سنگینه ..

باشگاه و اینامم که فعلا نمـیتونم تو برنامه بگنجونـم ... چون هـنوز عـادت به این روال نـدارم....

یکمیم سـر مادر پدر غــُر غــُر کردم سر اینکه نمیکــشم  :دی

امـا منطقی که فکر میکنم میـبینم. نه!!! واسـه هر خـانومی لازمـه دستش تـو جیب خودش بـاشه... و از طـرفی تو زندگـی آینده ام کمکم میکنه :) حـالا چه مجــرد بمونم چـه متاهل شم....بـاید بدونـم زندگی همیشه استـراحت و تـفریح نـیست ... گـاهیم بـاید کـار کنی  ...بـاید قوی شی تـو این مسیر



خــدایـــآ مــثل همیشه هوامو داری

مـــرسی  :X


+  یاسی !؟؟؟؟  تروجان !؟؟؟ مچاله !؟؟؟ خو بگو کی هستی ای خاطره ی دور :(

+ نــوشـتــه شــده در 20:41 تـــوســط ملوس خانوم.



جمعه شانزدهم فروردین 1392
من هســـتم :)
اولا که سال نو همتون مبارک !!!

بهــدم که من هسـتم امـآ نتونســتم جواب بدمممممم

الان خسته کوفته تـازه از شیراز رسیدم

:(

دوستون دارم...

cyber کی هستی خیلــــی آشنایی!!!! :( بوی خاطره میدی انگـار...

+ نــوشـتــه شــده در 3:13 تـــوســط ملوس خانوم.



یکشنبه چهاردهم آبان 1391
تـآ مرز ِ سکته پیش رفـتم

عـرضم به خدمتتــون ...

سـیستم کذاییمو عــوض کــَردم و سیــستم جدید بـَسـتم ( البته آقاهیمون این لطف رو در حقم کرد :* )

بـعد از ایـنکه بـا این سـیستم اومدم بـالا رمـز مـلوسی رو نتونستم بـه خـاطر بیرم 

حـالا بعد از قـرنی که رمز رو یـادم اومد و از تـو یه دفتـرچه پـیداش کردممممم

امـروز موقع وارد شدن به بـلاگفـا ایـن پیغام رو مـیدیدم :

در حال حاضر به دلیل حفظ امنیت کاربران امکان ورود به بخش مدیریت را ندارید

یعنی چی؟؟ 

شـوکه شده بودم..یعنی چه اتفاقی سر مــلوسی نازنین من افـتاده ؟؟

بـه وبـلاگ آقای شیرازی هم رفـتم گـُفتم شاید تدبیر جدیدی واسه امـنیت بـلاگفا در نظر گرفته ! امـا دیدم نه تو وبلاگ ایشون هم خبر از شادی و عروسی و اینهاست   :D

و بـا تمام نفرتم از مرور گـر اینترنت اکسپلورر بـه ناچار بـا اون اومدم بالا :) ولــی خـُداییش تا مرز ِ سکته پیش رفتم...ملوسی از بین بره مــَن میمیرم :)


همین دیگه خوشحالم باز در خدمتتون هستم

:blackrose: :blackrose:

+ ببخشید سر نزدم..ببخشید فعالیت نمیکنم ..یه کارایی دارم میکنم که بـه موقع اش خبرشو اینجا هم مینویسم 

+ فعـلا 3 روز سـر کار میرم...بقیه روزا هم تقریبا درگیری دارم

+ راستی 4 کیلو هم به زور کم کردم :))))

+ پسورد پرشین گیگ ملوسی رو هم یادم نیست .. وگرنه الان کـُلی خبر تصویری زیبا واستون به نمایش میذاشتم :)))

+ نــوشـتــه شــده در 12:13 تـــوســط ملوس خانوم.



دوشنبه نهم مرداد 1391
چاق شدنم , آفتاب گیریم....

جــیک جــیک ِ مستـونت بــود , فکر زمستونــت بود !؟؟


خوب راسـتشو بخـواین از عـید که رفـتم شــیراز...به صورت چشم گیری تـُپــُلی شــُدم ...خـوب چون تو خـونه ی خـودمون خـودمو عـادت داده بودم بـه اینکه فـقط یه وعده غذا بـخورم (ناهار) .... امـا وقـتی رَفتیم شـیراز دیگـه چـون پـدر و مـادر گـرامی از خـونواده ی خـودشون دور بودن و بســیار نزد فـامیل ها عـزیز هستند...مطـابق هر سـال مورد استقبال و پــذیرایی آنچـنانی قرار گـرفتیم و باقی ماجـرا رو خودتون میتونین حدس بزنین.... :">

خـوب فــرقش این بود که هر سـال من دُختری بــودم کم رو و خـجالتی و بعـضا هنوز گــُشنه بودم و از سـر سفره بلند میـشـُدم , امـآ امسال از اونجایی که هم سـر کار مـیرفتم و هم از محــیط مجازی فاصله گرفـته بودم و بـیشتر تو اجتماع و مردم قـرار گـرفته بودم خو طـبعا همون دُخمل خجالتی نبودم  :D بعله دوستان 1 وعده ی غذاییم شده بود 3 وعده  صبحونه - ناهار- شام و با این توضیح که شام رو هم بـرنج میخوردم باز  :D , دیگه دور فـامیل باشی و بگی و بخندی هم خودش اشتهاتو باز میکنه ( البته همونجور که میدونین تو خود فصل بهار هم اشتهای آدم ها و میل به خـوابشون زیاد میشه) . دیگه هیچی تو طول روز که اینجوری میترکوندم ,عصرها هم هر روز بابو بستنی بودیم و حتما یه بستنی ای فالوده ای چیزی میزدیم... شـبا هم با دختر عمو هام میشستیم تا صبح حــُکم بازی میکردیم , از اونورم تا لـنگ ظــُهر میخوابیدم  :D تازه مدرکشم موجود هست :

  Varagh vs. Sharbate Ablimoo

دیگه از عید به بعد هرچی سعی کـردم خودمو جمع و جور کــُنم نشد که نشد....حتی سیستم همون 1 وعده غذایی رو هم باز پیاده کردم امـا بی فـایده بود... 4-5 روزم روزه گرفتم باز دیدم ای دل غـافل اینجوری که نمیشه باز یه وعده غذاییت حذف میشه میشه دو وعده ( سحری +  افطاری) اووووووفففففف.دیگه سیستم روزه بدون سحری رو اجرا کردم :دی خووب به طـبع این سیستم تو مدت زمان طولانی جواب مـیداد امـآ اتفاقی افتاد که دیدم نه خیر اینم جواب نمیده ......من نیاز دارم یه کاری کنم که خیلی زود زود این شکم لامصب بره توو.... :(((

و اون اتفاق چیزی نبود جــُز پایه شـُدن خواهرهای آقاهیمون واسه رفتن به استخر و آفتاب گرفتن  :-s  بله دوســتـــان همونجـور که میدونین  واسه آفتاب گیری حتما باید مایو 2 تـیکه داشته بـاشین و مایو 2 تیکه مثل مایو های یه سره شکم آدم رو جمع و جـور نمیکنه  :-s ... دیـگه استخر رفتن با اونا همانا  و تصمیم گیری بـرای رفتن به باشگاه هم همانا  :D

الانم 1 هـفته ای هست بـاشگاه میرم (اونجـا صدام میکنن پهلوون پنبه ای :))) آخه هنوز زورم کمه با کمترین وزنه ها کار میکنم )

دیـگه اینکه من یه سری تجربیات تو حـوزه ی برنز شـُدن کسب کردم که اینجا واستون میگم :>


1 اولا که بهترین روغن همون روغن بچه است , بیخیال روغن های خارجی و گرون قیمت :D بعد هم وقتی روغن میمالید حتمابا آب پاشم آب بریزین بهتر میسوزین

2 1 قـاشق کـافی رو اگه تو روغن بچه قـاطی کـُنین خـیلی زودتر رنگ میگیرین :>

3 اگه میخواین رنگتون بـژ شه همین روغن بچه رو باز به خودتون بزنین (منظورم روغن بچه ی خالصه ها چیزی توش ترکیب نکنین) , بعـدموقع ِ آب زدن به بدنتون تو آبپـاشتون علاوه بر آب یکم دلستر لیمو هم بریزید و اون ترکییب رو رو بدنتون بپاشین  :D

4   یا هم میتونین از همون اول روغنتون رو همراه آب تو آبپاش بریزن  و استفاده کـُنین ( اینو خودم امتحان نکردم اما یکی از دوستام با این روش خیلی برنز شده)

5 دخملاااا لوسیون و روغن هــویج معرکه است خیلی سریع عمل میکنه

6 این دیگه به عهده ی خودتون تجربه ای داری تو کامنت بنویس :)))))

بــــهــلهههههه

خو همین دیگه فعلا واقعا نمیدونم چی بنویسم :))))

:blackrose: :blackrose:

+ حالا من گــُفتم چاق شدم ولی فکر نکنین از این چاقای چند لایه ای هستمااا :))))) 48 وزنمه :">

+ دیدین الکی نمیگم من کـُلی سر شلوغه :دی تازه من گـشت و گذار ها با Bf رو واستون ننوشتم که

+ 2 هفـته پیش بـا bf و همکـاراش رفـتیم  paintball ... من نمیدونم این دیگه چه بـازیه مزخرفیه همه دست و پـاهام کبود شــُده

+ بچه ها خیلی خیلی خیلی دعا کــُنین یه موضوعی هست که نمیتونم فعلا راجع بهش بنویسم ولی دعا کنید

+ همیشه بهش میگفتم دوستا و دشمناتو نمیشناسی ..آدما جلوت یه جورن پشتت یه جور..گوش نمیکرد :))) حالا ایناش به درک ! ولی کاش دوستا و دشمناش بدونن منو خیلی وقته با اون کاری نیست ... وقتی با هم مشکل دار میشین زیر آب زدنتون چیه؟؟ چرا میاین به من میگین آخه؟ که چی مثلا؟  حالا مثلا فکر میکنین باسه من خیلی شایعات و دروغ های دیگران مهمه؟؟ یا نه من قراره  Hero ِ شما باشم که طرفو کله پا کنین نکنه؟؟؟ یا شایدم من لولو ام که اون بخواد ازم بترسه؟؟؟ :))))))) وای خدا :)))))  آقا فحشم داده؟ واسم حرف ساخته ؟ گفته با من هزار تا کار کرده؟؟؟ خیلی خوب ! دستش درد نکنه به من مربوطه دیگه نه؟ ... اما خواهشا بفهمین من خیلی وقته از نت و این بچه بازی ها کشیدم بیرون.... دفعه دیگه خواستین سیاهی لشکر راه بندازین  تا یکی رو منهدم کنین...بدونین یکی اینجا هست که بی اعتنا به کارای شما داره زندگی خودشو میکنه...دوست هم نداره آرامشی که الان داره رو با رفتارهای بچه گانه شما از دست بده..... به جای من از مهره های دیگه استفاده کنین ...

+ نــوشـتــه شــده در 17:49 تـــوســط ملوس خانوم.



سه شنبه ششم تیر 1391

آری آغاز دوست داشتن اســــت،

گر چه پایان راه ناپیداست


من به پایان دگر نیندیشم،


که هـــمین دوست داشتن زیباست


از خــُدا که پـنهون نـیست از شـُما هم پنهون نـباشه :) دَقـیقا 1 سـاله توی یـه Realtionship قـرار گـرفتم , بـا یه پـسری که مـیتونم رو مـــــــرد بودنش قـسم بخورم , اولـین بـاری که دیدمش تو خـیریه بود از هـمون شـب بـاهم کـُلی صمیمی شــُدیم , هم ایـنکه هم رشته ای ( مهندسی تکنولوژی نرم افزار کامپیوتر) بودیم , هم ایـنکه اونـم Rock  و کــُلا سبک آهنگـایی که من دوست داشتم گوش میکرد ..کــُلی همون شـب تو مـاشین واسم آهنگ گــُذاشت و راجع به موسیقی حرف زدیم  :D دیگـه اینکه اونم گـیتار و پـیانو کار میکرد  :D خـُلاصه کـُلی نکته ی مشترک پـیدا کرده بودیم و کـُلی حرف زدیم , اولا خـیلی عـادی دوست بودیم امـا به 1 مـاه نکـشید که نفهمـیدیم چه جوری مـال هم شـُدیم بـا همیم... ( داشت یـادم میرفت بگم همکـار یکی از همکـلاسی های خـواهرم بود   :D  زیـاد هم غـریبه نبود , فقط گـُفتم  که یهو سـئوال پـیش نـیاد که این دُختره چه راحت بـا بقـیه گرم میگیره )

وقتی اومد تـو زندگیم تازه فهمــیدم هنوز هم پسـرایی هستن که بشه رو مرد بـودنشون , رو تکیه گاه بـودنشون و رو وجود بی منتشون حـساب بـاز کرد.بـاورتون نمیشه اگـه بگم تـو این 1 سـال هیچ وَقت حتی یه دعوا و بحث نداشـتیم , همش ازش خوبی دیـدم و مهربونی و محبت .واسه همین اصلا نفـهمیدم این 1 سال چه جوری گــُذشت واقعا انگار همین دیروز بود... تو خـیلی جاها بـاعث پیشرفتم هم شـُد , انگیزه داد بیشتر پیانو کار کنم , ترم آخر دانشگام اگه نبود و با حـرفاش بهم روحیـه نمیداد خــُدا میدونه شـاید با اون وضع و روحیاتم شـاید هنوز هم خـانوم مهندس نشـُده بودم .بـا اینکه بهش ایـمان کـامل دارم امـا امـیدوارم همیشه همینجوری خوب در کنارهم باشیم

خــُلاصه بگـذریم , چـند وَقت پـیش سالگرد دوستیمون بـود نشستم از اول گـُل رز های کـا غذی که تـو چنـد تا پـُست قـبل راجع بهش نوشته بودم درست کردم , توی کـا دوی سالگردمون ُ پــُر کردم از رزهای قرمز عــشقـــوووولـــی , یه کیک پیشوهی هم درست کردم به هیمن مناسبت :))) ( گرده منم ) :

اوووووووو اینـقد داستان ها تـو این 1 سـال داریم که نمیدونم از کجـاش بنویـسم , خــُلاصه اش سرتون رو درد نـیارم بعـد از تموم شــُدن کـارم و تـو این ایام تعطــیلاتم بعضا شــُده هفته ای 4-5 بـار همـدیگه رو میبینـیم , بعد از اینکه از شرکتش مـیاد بیرون معمولا پا میشه میاد دُنبالم میریم اینور اونور , بـاقی تایمم من معمولا در حـال مهمون داری می باشم و هنرمندی , کجایین که ببینین کد بانویـــــــی شدم واسه خودم :


کی میگو دوست داره ؟؟؟ هیه هیه  ;-)

باشگاه اسب سواری هم گاهی تفریحی قراره باشه , جووووووووووووون من عوشق ِ شما دو تا هستم خو ؟؟؟ :


یه سری فعالیت هایی جـدید هم تو زندگیم قراره به انجام برسه که اونم به موقع براتون مینویسمممم

 دیگه اینکه که هرکی گـُفته شیرازی ها تنبلن همش نشستن تو خونه میخوابن خیلی غلط کرده ببین من همین الان نمونه ی یه شـیرازی پــُر جنب و جوشم  :D

خــُلاصه جونم واستون بگهههههه , ملوسی نمیمــــــیره

من هسـتم

شـادتر  و قوی تر از قــبل

You can Go to hell if you can not see ;))


+ اصولا خواننده های وبلاگ من چشون شور نیست , اما از اونجـایی که یه وقـتایی که کسایی ناخوانده بـه اینجـا میان و از رو فضولی تو مطالب من سـرک میکشن باید بگم بــــتــــــرکه چــشم هــرکی که نمیــتونه منو این عشــقولی پاکمو بـبینه , آمـــــــین

+ باور کنین خیلی میخوام بنویسم امـا اینقد مطالب رامنده زیاد به ذهنم میان نمیدونم چه جوری بنویسم تازه از اون گـُذشته وقت اندکه و من  وقتی میرسم خونه خسته و بی حـالم :)

+ الان کلافه ام که امروز بیرون نیستم بیرون میخواممممممممم :(

+ نــوشـتــه شــده در 16:40 تـــوســط ملوس خانوم.



پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391
اولین پست توی سال 91

خـــــووووب

وارد جزئیات ِ خاص نمیشم , فقط در همین حد بـدونین که کمی از حجم کارم کاسته شـُد , الانـم لباس به تن نشستم که مامی بیاد دُنبالم بـریم جــَشن پایان سال تحصیلی

البـته اینجوری که بوش میاد ما حالاها حالاها درگـیر این کار خواهیم بود :)


راستی این چند روز همش جشن و مهمونی دعوتم , خلوت که شــُدم میام داستانها واستون میگمم

:)

همین دیگه!

بیب بیب



+ نــوشـتــه شــده در 10:28 تـــوســط ملوس خانوم.



دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390
سال نو مبارک

خــیلی عجـله ای شـُد امـا خــو پــیش میاد :)

نــیستم فعــلا , طــبق معمـول هر سال مــیرم شــیراز

سـال نوتون هپــی مپــی :*



+ نــوشـتــه شــده در 19:53 تـــوســط ملوس خانوم.